فردی از پروردگار در خواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد.
خداوند پذیرفت. اورا وارد اتاقی کردکه جمعی از مردم در اطراف
یک دیگ بزرگ نشسته بودند!!!
همه گرسنه، ناامید و درعذاب بودند.
هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید.
ولی دسته قاشق بلندتر از بازوی آنها بود؛
به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب آنها وحشتناک بود.
آنگاه خداوند فرمود:
اکنون بهشت را به تو نشان می دهم.
او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود،وارد شد.
دیگ غذا،جمعی ازمردم،همان قاشقهای دسته بلند.
ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند!
آن مرد گفت: نمی فهمم!
چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بدبختند؟!
با اینکه همه چیز یکسان است!
خداوند تبسمی کرد و گفت:خیلی ساده است،
در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند.
«هر کسی با قاشقش،غذا را در دهان دیگری میگذارد؛
چون ایمان دارد که کسی هست در دهانش غذایی بگذارد.»

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 9:17  توسط هــســتـــي
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 7:58  توسط هــســتـــي
|
روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت
روزی که کمترين سرود
بوسه است
وهر انسان
برای هر انسان
برادری است
روزی که ديگر درهای خانه هاشان را نمی بندند
قفل
افسانه ايست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است
تا من به خاطرآخرين شعر رنج جستجوی قافيه نبرم
روزی که هر لب ترانه ايست
تا کمترين سرود بوسه باشد
روزی که تو بيايی
برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهايمان دانه بريزيم...
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که
ديگر نباشم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 8:29  توسط هــســتـــي
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 8:56  توسط هــســتـــي
|
بگذار زیبایی از اندیشه و نام تو آغاز شود
ورویش و هستی و آغاز از سبزی نگاه تو
سرخی آتش خورشید از گرمی مهر قلب تو
آبی آسمان از صداقت تو
نسیم بهار از لطف شمیم نفس های تو
وپاکی آب نشان از صفای درون تو باشد
لحظه ها را پر از شور و نشاط زندگی کن
نگذار زندگی فقط برای زنده ماندن باشد
نگذار تا زندگی برای تو گذراندن لحظه ها باشد
هر لحظه را از نو زندگی کن
تولدی دیگر مملو از دوستی و صمیمیت
با انسانها همدل باش...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 9:53  توسط هــســتـــي
|
یادمان باشد اگر شاخه گلی چیدیم وقت پرپر شدنش سوزو نوایی نکنیم...
یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم...
یادمان باشد ازامروزخطایی نکنیم گرچه درخود شکستیم صدایی نکنیم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 9:52  توسط هــســتـــي
|
فقط همین سه شب است که با بقیه شب ها فرق داره .. سه شب که مثل بقیه شب ها نسیت ...
که توش یه اتفاقاتی می افته که تو شب های دیگه نمی افته ... یکی از همین شب ها که هر ثانیش اهمیت داره ...
خدایا کمکمون کن ... کمکمون کن که قدر ثانیه به ثانیه این شب ها رو اون طور که باید بدونیم ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 9:51  توسط هــســتـــي
|
چند قرن از اون سحر می گذره که ما بی تو شدیم ...
چند قرنه که کوچه ها واسه شنیدن صدای پاهات هنوز هم گوش می ایستند ...
چند وقته که وقتی تو اذان اسم علی میاد یه حسرت عجیب مثل نیش تو دلمون جا خوش می کنه ...
چرا وقتی می گن یا علی ، دست علی به همراهت ، کسی نمی گه تو خیلی وقته رفتی ...
اصلا ما بی تو شدیم آقا جان یا هنوز با تو هستیم ؟؟؟!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 8:43  توسط هــســتـــي
|